X
تبلیغات
بید مجنون

بید مجنون

بید مجنونم .....

دوباره امروز شد ی روز بکر برا فکر کردن...دوباره شد روز تو..روز نوشتن...

برا حفظ ی چیز از همه چی دارم میگذرم...

میخوام پایبند فکرم بمونم...نمیخوام ی روزی سر تعصب ترحم ناچاری یا هر چیزی دیه ای از دستش بدم....هر شب و هر روز ب یادم بیار من برا چی بوده ک تا الان جنگیدم و مقاومت کردم ...

نذا راحت از دستم بره.....تنها هدف و امید زندگیمه ...

ب امید پیروزی

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 15:4 توسط بید مجنون|

یه روزی یه جایی یه وقتی ب خودت میای میبینی هر چی با خودت کشوندی اوردی و براشون جنگیدی وسط راه دونه دونه افتادن....نمیدونی حس سبکی داشته باشی یا برگردی و برشون داری چیزایی ک اینهمه با خودت مدتهاست میکشوندی ....

مث نظریه هایی ک اقاجون گفت دیشب...چیزی ک بنیاد همه چیو میریزه بهم...یا باید بشینی از نو شروع کنی یا باید خودتو ب نفهمی بزنی و ادامه بدی همون راهو...

بیدمجنون پریشونم...مث شاخ و برگ خودت وقتی باد توش میپیچه...ی تلاطمی افتاده تو زندگیم ک پامو از زمین کنده...رو هوام...

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392ساعت 11:55 توسط بید مجنون|

تنهایی یعنی
ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯾﺖ ﺍﺯﺕ ﺟﺪﺍ ﻧﺸﻪ
ﺑﺎ ﺁﻫﻨﮕﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ON ﺑﺎﺷﯽ ﻭ
ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﻬﺖ ﭘﯿﺎﻡ ﻣﯿﺪﻩ ﯾﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻤﻮﻧﻪ
ﻭﺍﺳﻪ ﺟﻮﺍﺑﺶ
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﯾﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﻢ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﭘﺮﺕ ﺷﻪ
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻤﺎﺱ ﻫﯿﭻ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﺒﺎﺷﯽ...
ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻪ ﺑﻐﺾ ﻧﺎﺧﻮﻧﺪﻩ
ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﺵ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎﺵ ﺯﺍﺭ !
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﯽ ...
ﯾﻌﻨﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻟﺖ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﺶ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ ..
ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻬﻮ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﯽ ﺑﻪ ﯾﺠﺎ ﻭ ﺑﺮﯼ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ..
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﻟﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺸﯽ
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺣﺘﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ،
ﺍﯾﻦ '' ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ '' ﺭﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﻨﯽ !

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ... ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ... ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 11:40 توسط بید مجنون|

نوشتن زیباترین کار دنیاست , و زیبا تراز آن
چشــــــــمان تو , که آن را میخواند ,
نوشتن یعنی نگاه کردن به چشــــــم کسی که دوستش داریم ,
و من هنوز آنچه را در دست دارم مینویسم , نه آنچه را که از
دست داده ام ...!
سر انگشتانم که میسوزد ,
یعنـــــــی وقت نوشتن از تـــوست ,
بیا در خیـــــالم آرام بنشیــن ,...
میخواهم صدای نفس هایت را بنویسم ,
از بس که به یاد تو نفس کشیدم ,
یاد تو به جای نفــــــسم می آید ...
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 13:24 توسط بید مجنون|

گفتی از آخرین ها بنویس , آخرین چای ، آخرین نفس ،آخرین سیگار، آخرین لبخند ، آخرین بوسه ، آخرین اشک ، آخرین عشق به یادِ کارتون های کودکی مان آخرین برگ و نقّاشِ عاشق ، آخرین شام ، آخرین پاییز ، و این ها تمام ِ سئوال هاییست که تنها پاسخش تویی ، می خواهم پیش از پایان ِ دنیا آخرین کسی باشم که تو را می بیند آخرین کسی باشی که مرا می بینی آخرین فنجان ِ چای را باهم بنوشیم و تجربه ی عاشقانه ی آخرینمان افسانه ی کودکان ِ فردا باشد .
کنار تو که باشم دنیا هروقت هم به پایان رسید، رسید.

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 13:8 توسط بید مجنون|

هر چقدر هم تنها هستی ....
لباس خوب بپوش !
برای خودت غذای خوب بپز !

خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن !...
برای خودت گاهی هدیه ای بخر !.
.
وقتی به روح احترام می گذاری ...احساس سربلندی می کند ...

آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی برد ...
و اگر قرار است انتخاب کند ...کمتر به اشتباه اعتماد می کند ....

یادت باشد ....

عزت نفس غوغا می کند .....!

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 18:43 توسط بید مجنون|

دیشب برا اولین دفعه یکم از این حس رو تجربه کردم...شب زنده داری.نگرانی...این ک یهو تو اوج خواب سراسیمه بدوی سمت بچه بغلش کنی و سعی کنی آرومش کنی...و وقتی اروم شد تو گوشش بگی نترس من پیشتم کاهش ضربان قلبشو حس کنی و آروم بگیریش تو اغوشت و بخوابونیش...صبحم با بوسه های اون از خواب بیدار شی

مادر شدنم لذتی داره....خوش ب حال اونایی ک این حسو تجربه کردن

 

ادامه مطلب خصوصی واسه عزیزترین فرد زندگیم ک هنو ندیدمش...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ششم دی 1392ساعت 19:26 توسط بید مجنون|

VAAAAAAAAAA ASHEGHETAM BID MAJNOONAMAAAAAAAALIIIIII BUD EMRUZ 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 18:49 توسط بید مجنون|

ی جای بکر مونده برام....بیدمجنونم...

بیدمجنون کسی برام نمونده جز تو...جز تویی ک همیشه دردامو تو خودت نگه داشتی...یادته؟؟اردیبهشت ۹۱...چند روز قبل تولدم ب دنیا اومدی...خیلی نوشتم واست...اما ی روز همه چیو پاک کردم...نابودت کردم....قول داده بودم دیه از درد ننویسم واست...خودتم ک شاهدی خیلی وقت بود ک نیومدم اینجا...ببخش ک الانم ک اومدم پر دردم...رسیدم ب جایی ک حتی خودمم خودمو درک نمیکنم چ برسه ب بقیه....

حوصله هیچ چی و هیچ کیو ندارم...خخخ...بیدمجنون امروز اومدم تمام کانتکتا واتساپو بلوک کردم...اصن نفهمیدم چرا..فقط میدونستم شاید اروم شم...شاید هیچکی ک نباشه بتونم بشینم فک کنم...دوباره خودمو پیدا کنم...

بیدمجنون خیلی دلم گرفته....خییلی....تو این مدت کارای بد زیادی کردم..احساسمو خاموش کرده بودم سر اینکه درد نکشم...الان ک روشن کردم عذاب وجدان دارم....برا بد بودنم...برا ظلمایی ک ب خودم کردم اما با همه وجود پاش وامیستم تا جبران کنم ..تا بشم همون ادم قبلی...

بیدمجنون خیلی سخته همه فک کنن دور و ورت شلوغه اما خودت بدونی ک هیچکی تنهایی تو پر نمیکنه ..خیلی سخته وقتی دلت میگیره تو گوشیت تایپ کنی دلم گرفته اما ۲۵۰ تا کانتکت بالا پایین کنی ببینی بازم کسیو نداری اینو واسش سند کنی...بغضتو قورت میدی و میگی بی خیال....میگی بی خیال اما میدونی تو سرت هزار تا فکر و خیاله...نمیدونی حتی ب کدومشون فک کنی تا بتونی حل کنی..هزار تا کار ریخته رو سرت ااما حال و حوصله رسیدن ب هیچ کدوم رو نداری....

میدونم بی معرفت بودم...اما قول میدم دیه ولت نکنم....تو خود منی...دیه نمیخوام خودمو فراموش کنم...

پس نقطه سر خط..

ی شروع دوباره ...

ب امید پیروزی....

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 18:4 توسط بید مجنون|

دلم تنگه مثه ابرای تیره توی حسی مثه زندون اسیره
تو از احساس من چیزی نمی دونی که داری بیخودی منو می رنجونی
یه امشب جای من باش جای اونی که چشماش به در خشک شد ولی عشقش نیومد
یه امشب همسفر باش مثه من در به در باش جای اون که به دنیا پشت پا زد

باید کاری کنی آروم بگیرم باد یک لحظه دستاتو بگیرم
باید برگردی امشب باز به این خونه باید این لحظه ها یادت بمونه
یه امشب ما...ل من باش مال مردی که دستاش به جز دست تو همراهی نداره
بذار یادت بیارم چه جوری بی قرارم دل من غیر تو راهی نداره

من از تو یاد گرفتم تمام زندگی رو
حالا با کی بگم این قصه ی وابستگیمو
رو دوش کی بذارم یه دنیا خستگیمو
باید کاری کنی تو که باز مثل قدیما
بهم خیره بشن چشمای خیس و اشکی ما
همین امشب که تنهام باید برگردی اینجا

باید کاری کنی آروم بگیرم باد یک لحظه دستاتو بگیرم
باید برگردی امشب باز به این خونه باید این لحظه ها یادت بمونه
یه امشب مال من باش مال مردی که دستاش به جز دست تو همراهی نداره
بذار یادت بیارم چه جوری بی قرارم دل من غیر تو راهی نداره
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 15:25 توسط بید مجنون|

عید همگی مبارک...سالی پر از خوبی و خوشی و سلامتی و موفقیت برا همه آرزو دارم...ان شالله ۹۲ همون سالی باشه ک همه منتظرش بودیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 4:48 توسط بید مجنون|

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 19:27 توسط بید مجنون|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
» حس مادرانه...
» eshgh bud emruz....
» ....
» آخرین شب....
Design By : Pars Skin